دارم مچاله میشم.
اما در عین حال، سعی می کنم هدفونی که حاجی ناصری زحمت خریدشو کشید رو توی گوشام فرو کنم و زل بزنم به خیابون. زل بزنم به مردم. زل بزنم به هر چیزی که انگار حالمو خوب نمی کنه...
دلتنگ چاوشی توی گوشامه. الان. شنبه. سر کار؛ هنوز ظهر نشده. خسته م. همین.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل ایمانی
ابر زمستون نمیاد .....
این همه ناودون چی چیه .........
حالا تو دست بی صدا ....
دشنه ما شعر و غزل .....
وای وای وای....................... خیلی پرم..... خیلی ...........
چی می شد اگه اونجوری می شد که دلم می خواست
اون چیزی که واقعا دلم می خواست ...............................................
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل ایمانی